تبليغاتX
کوهنورد - علم کوه.چالون.سیاه کمان
هميشه در زندگي يک چيزايي براي آدم ارزش زيادي دارند که بعضا به دست آوردن آنها بسيار مشکل مي باشد.هرقدر ارزش آن چيز بيشتر باشد فرد براي به دست آوردنش بيشتر تلاش ميکند تا جايي که حاضر است از خيلي چيزهاي با ارزش ديگر بگذرد.! هميشه گفته اند که تا سختي نباشد آساني و لذت معنا ندارد و چه درست گفته اند......

علم کوه براي من هميشه فراتر از يک کوه بوده و هميشه عاشقانه آن را دوست داشته ام.تنها جايي که من را به نهايت آرامش مي رساند....

و اما گزارش صعود به چالون ۴۵۱۶ متر و سياه کمان ۴۴۷۲ متر :

اول قرار بود من و امير به همراه احسان و مجيد در دو کرده از مسير سياه سنگها به قله علم کوه صعود کنيم که در لحظه آخر برنامه مجيد تغيير کرد و نتونست در برنامه شرکت کنه و ترکيب صعود عوض شد.

سه شنبه ۲۵/۱۰/۸۶ ساعت ۳ بعد از ظهر چهار نفري توسط دو تا ماشين وارد قرارگاه رودبارک مي شويم.بعد از بررسي لوازم و بستن کوله ها به خواب مي رويم.

۲۶/۱۰/۸۶ :

ساعت ۴ از خواب پا ميشيم .با ماشين براي ساعت ۵ قرار گذاشتيم.بعد از نوشتن برنامه در دفتر رودبارک و خداحافظي با آقا هاشم با نيم ساعت تاخير سوار لندرور ميشيم و به سمت ونداربن حرکت ميکنيم

امیر-.در پشت تصویر کشتی سنگ مشخص است

سطح جاده کاملا يخ بسته .ساعت ۷ است و ماشين از قرارگاه جديد بالاتر نميرود.بعد از پياده شدن از ماشين و خداحافظي با راننده به سمت برير حرکت ميکنيم.خوشبختانه تا برير برفکوبي شده است.وحيد هم در اينجا از ما خداحافظي ميکند و تيم ۳ نفره ما به حرکت ادامه ميدهد.من جلوتر مسير را تا نزديک کشتي سنگ برفکوبي ميکنم و منتظر ميمانم تا امير واحسان برسند.ساعت ۹ به کشتي سنگ ميرسيم و بعد از استراحتي کوتاه مسير را ادامه ميدهيم.حجم برف از کشتي سنگ به بعد واقعا باور کردني نيست به طوري که براي بالا رفتن از يال روبروي کشتي سنگ در برف شنا ميکنيم.هوا آفتابي و عالي است و همين کمي نگرانمان ميکند.بهمن کنگلک ها و اين هواي گرم!.. ساعت ۱ به کنگلک پايين مي رسيم.يک بهمن بزرگ را مي بريم.در بعضي قسمت ها بهمن ريزش کرده است.ساعت ۳ به کنگلک بالا ميرسيم.

بریدن بهمن-کنگلک بالا

با غروب آفتاب هوا فوق العاده سرد مي شود.بعد از رسيدن به اول ليزونک و بريدن بهمن زير آن يال را بالا ميرويم و به کفي زير پناهگاه ميرسيم.ساعت ۵ بعد از ظهر است.برفکوبي شديد رمقي برايمان نگذاشته به طوري که در قسمت انتهايي يال پناهگاه چندين بار استراحت ميکنبم تا ۵۰ متر آخر را طي کنيم.ساعت ۶ جنازه هايمان وارد پناهگاه مي شود.از اينکه مسير ۲ روزه را با اين حجم برف و ۳نفري در يک روز طي کرديم واقعا خوشحاليم.حالا نوبت به اصل قضيه مي رسد.بارگذاري هايي که بچه ها در پاييز انجام داده بودند......۳تا بانکه به همراه يک کيسه پر از غذاهاي خانگي و غيره......شب هوا به ۳۲-ميرسيد.داخل کيسه خواب ميرويم و به خواب گرمي فرو ميرويم و تا فردا ظهر مي خوابيم.

۲۷/۱۰/۸۶ :

ساعت ۱۱ ظهر بيدار ميشويم و بعد از برداشتن وسايل لازم از بارگذاري ساعت ۱۲ سرچال را به سمت علم چال ترک مي کنيم.

به سوی علم چال

به نوبت مسير را برفکوبي ميکنيم.در بعضي جاها برف يخ زده که کار را آسان تر ميکند.ساعت ۳:۳۰ به علم چال مي رسيم و زير گردنه چالون چادر خود را بر پا ميکنيم.

مسیر علم چال

داخل چادر بعد از برنامه ريزي براي فردا و آب کردن برف هرکي از خاطرات خود تعريف ميکند.هوا واقعا سرد است طوري که شب به ۵۰- ميرسد.قرار شد که فردا امير و احسان به قصد صعود قله علم کوه از مسير سياه سنگها اقدام کنند و من هم چالون و سياه کمان را صعود کنم.اگر آنها تا ساعت ۴ بعد از ظهر قله را صعود کردند شب در پناهگاه شاخک بمانند و اگر زودتر صعود کردند به علم چال برگردند و شب را در چادر بخوابيم .

علم چال

برپایی چادر

۲۷/۱۰/۸۶ :

صبح ساعت ۳ امير و احسان از خواب بيدار ميشوند و بعد از خوردن صبحانه ساعت ۵ چادر را ترک ميکنند من هم براي بدرقه بيدار ميشوم و بعد مي خوابم.ساعت ۸:۳۰ با صداي بيسيم از خواب پا ميشم.احسان بود که ميگفت ما به گردنه چالون رسيديم.

من هم خودم را حاضر کردم تا براي صعود چالون و سياه کمان اقدام کنم .ساعت ۹:۳۰ از چادر بيرون مي آيم هوا واقعا سرد است به طوري که اگر بخواهم صعود کنم حتما انگشت هاي پايم سرما زده ميشوند.تصميم گرفتن سخت است يا صعود و سرما زدگي يا ماندن در چادر و حسرت در آينده......

آفتاب روي گردنه چالون با تمام زيبايي مي تابد.نميدانم چکار کنم.يک لحظه فکري به ذهنم رسيد.دويدن تا گردنه چالون.تنها کاري که براي گريز از سرما زدگي و صعود ميتوان انجام داد همين بود.از اين فکر خودم هم خنده ام گرفته بود! به هر حال چاره اي نبود.از علم چال طي نيم ساعت خودم رو به گردنه چالون رساندم.

گردنه چالون-خودم

واي خدا چي ميديدم.نميشد باور کرد ......دماوند ...دماونددددددددددددد بود که داشت تمام ابهت خودش رو به رخ ميکشيد.تمامي قلل البرز شرق تا غرب به وضوح مشخص بودند.گرمايي رو در خودم حس کردم و احساس لذت ميکردم.صداي فرياد امير و احسان را شنيدم که داشتندهورا ميکشيدند.خدا را شکر از سياه سنگ ها در آمده بودند و داشتند مسير را ادامه ميدادند .با بيسيم بهشون تبريک و خسته نباشيد گفتنم و به سمت چالون حرکت کردم.بعضي جاها باريکي خط الراس مثل چاقو مي شد.در سمت راست بهمن هاي وحشتناکي آماده ريختن بودند و در سمت چپ هم نقاب و پرتگاه.

چالون و سیاه کمان

به جايي رسيدم که خط الراس به يک صخره ۱۵ متري منتهي ميشد و در زير آن شيب خفته سنگي..هر کاري کردم راه نداد.تنها راه ريختن طناب و فرود بود.اما کدام طناب؟باتوم ها رو جمع کردم و تبر يخ را از کوله باز کردم و با احتياط شروع به پايين رفتن کردم.خيلي انرژي گرفت و خيلي بد قلق بود.

تیغه های باریک و مسیر های بد قلق

در بعضي جا ها که خط الراس سنگي ميشد مجبور بودم چند متري به سمت راست پايين بروم و از آنور بالا بيايم که يک جا مي رفت تا نقاب بشکند و کار دستم بدهد.به هر حال ساعت ۱۱:۵۰ به قله چالون ۴۵۱۶ متر رسيدم و بعد از گرفتن عکس و تماس با دوستان به سمت سياه کمان حرکت کردم.بايد ارتفاع زيادي کم ميکردم تا به گردنه بين اين دو قله برسم.مسير تا سياه کمان دشواري تکنيکي خاصي نداشت و يک ساعت بعد يعني ساعت ۱۲:۵۰ به قله ۴۴۷۲متري سياه کمان رسيدم.باد شديدي مي وزيد.درياي خزر با تمام شکوه خود نمايي ميکرد.واقعا زيبا بود و غير قابل توصيف. تمامي سختي ها براي رسيدن به اين بلندي هاست .بايد با احتياط با خطر ها کنار بيايم. بين جسارت و حماقت فاصله از مو باريکتر است.

از چادر تا قله سياه کمان را در ۳ساعت ۲۰دقيقه صعود کردم و واقعا راضي بودم.حالا بايد با احتياط مسير طي شده را بازميگشتم.ساعت ۲ دوباره قله چالون را صعود کردم که بچه ها با بيسيم خبر صعود قله علم کوه را به من دادند.واقعا خوشحال بودم.هيچ چيز در آن لحظه آنقدر به من انرژي نميداد.در همين لحظه باتري بيسيم هم تمام شد.مسير را برگشتم و ساعت ۴ به چادر رسيدم.سريع باتري بيسيم را عوض کردم و قصد برقراري ارتباط با بچه هارا داشتم که ميسر نشد.نيم ساعت منتظرشان ماندم.با خود گفتم که حتما قصد شب ماني در جانپناه شاخک را دارند.تصميم گرفتم که چادر را جمع کنم و به سرچال بروم.چادر را به سختي جمع کردم چون همه چي به هم يخ زده بود.همين که داشتم کوله ام را مي بستم بچه ها را روي گردنه چالون ديديم و شروع به درجا زدن کردم تا بدنم سرد نشود و بچه ها برسند.لحظه اي بعد همديگر را در آغوش کشيديم و به هم تبريک گفتيم.من هم به نسکافه ازشون پذيرايي کردم و ساعت ۶ عصر در تاريکي به سمت سرچال حرکت کرديم و ساعت ۸ به سرچال رسيديم.و از شدت خستگي به خواب عميقي فرو رفتيم.

۲۸/۱۰/۸۶ :

صبح پس از جمع کردن وسايل و برداشتن قسمتي از لوازم بارگذاري شده ساعت ۱۲ به سمت پايين حرکت کرديم.تمامي مسير صعود را دوباره برفکوبي کرديم ودر بعضي جاها به علت بهمني بودن تغيير مسير داديم و ساعت  ۴ به برير ميرسيم.

از راست:احسان-امیر-نوید

بچه ها لطف کردند به استقبالمان آمدند.ساعت ۵ به قرارگاه رودبارک رسيديم و بعد از نوستن دفتر يادبود رودبارک به سمت کرج حرکت کرديم و برنامه را با چلو کباب جاده چالوس به ختم رسانديم.

نفرات:احسان پرتويي نيا-امير مقيمي-نويد عظيمي و مجيد ثقفي که به علت مشکلات کاري نتوانست همراهيمان کند.(همگی از خانه کوهنوردان کرج)

و با تشکر ويژه از جناب ثروتيان به خاطر پيشتيباني و دلگرمي هايشان.

+ نوشته شده توسط نوید عظیمی در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت 23:31 |